عزاداران ایل؛ در اینجا آب هم بر مظلومیت حسین میگرید
نی نوای نینوا مینواخت. باد، سوزِ سُرنا را در دشت پراکنده بود. آسمان با مویههای مادران، بر مظلومیت حسین میگریست و قطرهقطره حریت را در خاک مینشاند. صدای نفسهای زمین، پرده از ایمانی ناب برمیداشت که در دل ایل ریشه دوانده بود و با طبیعت و هویت، پیوندی دیرین داشت؛ در اینجا هیچ کس با ریا دوست نبود.
حاشیهنویسی برای یک عکس ـ علیرضا رحیمی ـ سایههای بلندِ غروب در آب غوطه میخوردند. خورشید، آخرین شرارههای خود را به شکوه دشت میبخشید و سرخی آسمان آرامآرام در آغوش تاریکی فرو میرفت. کمی آنطرفتر، کوهها، خاموش و استوار، شب را انتظار میکشیدند. باران، لطافتش را به سبزی چمن هدیه داده بود و قطرهقطره از گونۀ علفها میچکید. حجمی از آب، سوگ زلال ایل را در خود انعکاس میداد و درخت ایستاده بود و شاخههایش را تماشا میکرد.
در آن صحرای سحرانگیز زندگی جاری بود. نسیمی خُنک، عطرِ هیزم و اسپند را در هوا پخش میکرد. گوسفندان، ردیفردیف از چرا بازمیگشتند و قلقل قوری در همهمۀ زنگولهها گم شده بود. مردانی چند، با لبهای ترکخورده، گردِ آتش، مرثیه میسرودند و لالاییخوانهای ایل، با گیسوان سپید و جامههای سیاه، قصۀ آزادگی را برای کودکان روایت میکردند.
نی نوای نینوا مینواخت. باد، سوزِ سُرنا را در دشت پراکنده بود. آسمان با مویههای مادران، بر مظلومیت حسین میگریست و قطرهقطره حریت را در خاک مینشاند. صدای نفسهای زمین، پرده از ایمانی ناب برمیداشت که در دل ایل ریشه دوانده بود و با طبیعت و هویت، پیوندی دیرین داشت؛ در اینجا هیچ کس با ریا دوست نبود.
شب سر رسید و سیاهچادرها و جامههای عزا را درهم آمیخت. صدای طبل و دوهل و سنج با نوای حسین حسین در کوه و دشت طنین انداخته بود. دستها، دستهدسته چرخی در آسمان میزدند و بر سینهها مینشستند. سَرخوان، مرثیهای پُرسوز از بر میخواند و زنانی نشسته روی زانو، شیونکنان کفِ دست بر پیشانی میکوفتند.
رایحۀ نانِ نذری، از تنورهای گِلی در هوا پیچیده بود. چند دختر، با کفگیرهای بلند، در دیگهای بزرگِ مسی هریسه بههم میزدند و در دلهاشان حاجت از شهدای کربلا طلب میکردند. آن سوتر، زنانی پابرهنه، صورتها پوشانده با بیل و زنبیلی پُر از کفنهای آغشته به خون، زیر نورِ چهل شمع که در وسط چهل سیاهچادر پرپر میزدند، شام غریبان را به تصویر میکشیدند. جوانترها، نذر دیگها را بشقاببهبشقاب بر سفرهها چیده بودند و انتظار میکشیدند.
صبح فردا، خورشید دوباره از دل کوه سر برآورد و دشت را نوازش کرد. زندگی با طعم کوچ جاری شد. گله، آهنگ چرا سر داد و هیاهویی در دل صحرا پیچید و با هیهی چوپان، ردی از غبار بر جا ماند. زنانِ سیاهگیس دیگهای سیاه را بر روی سر کنار رود میبردند. سوگِ عزاداران ایل در آب افتاده بود. یک نفر که کلاهی به سر داشت و شالی بر کمر، کُتلِ سبزی که در دست داشت را به زلالی آب بخشید و زیر لب زمزمه کرد: اینجا، آب هم عزادار است.
عکس از: علیرضا رحیمی
لوکیشن: لرستان – پلدختر – قشلاق تختچان – طایفه میردریگوند
هَریسَه (حَریسَه): نوعی غذای سنتی است که با گندم و گوشت تهیه میشود و در برخی مناطق به نام حلیم نیز شناخته میشود و در عزاداری نذر میکنند.